✘ کاج برفی ✘

از تـبار ☂پایــیــز ☂ در دلــــ♥ِ زمستــان

خاطره بازی

  • ۱۵:۰۰

 گاهی اونقدر این خاطره نوشتن ها به مزاجم خوش میاد که برای یه مدت طولانی روزنوشت هامو مینویسم ولی گاهی عجیب دل زده میشم و بیخیال تمام روزنوشته هام میشم و میشینم در خفا تک تکشونو میخونم آخر سر هم آتیششون میزنم وای که چقدر لذت بخشه.نمی دونی که چقدر لذت بخشه آتیش زدن تمام خاطرات گذشته . اینو فقط یکی مثل خودم درک میکنه و بس !

امروز هم به این مرز رسیدم که خسته ام از این همه روزنوشته ها !

رفتم از اول سال نودو پنج شروع به خوندن کردم خاطراتی که حال بدمو به رخ میکشید اونقدر زیاد شده بودن که مطمئن بودم با خط خطی اون برگه ها یه خودکار قرمز به بطالت کشیده میشد !

ترجیح دادم بدون خط کشیدن به آتیش بکشمشون ولی اون میون یه چیزی خیلی خودشو به رخ می کشید اون چیزی نبود جز دیدار با دوستای قدیمی عزیزم:)

بخشی از این خاطره :

1/اردیبهشت/95
چهارشنبه با عمه ام و مادربزرگم که به پارک ملل رفته بودیم یهویی و اتفاقی محمد(برادرم)  و اکیپ دوستاش برخوردیم

مادر بزرگ و عمه ام رو پیچوندم و با اکیپ محمدشون به ادامه گردش پرداختم 

سهیل ، کوروش،سمانه،سارا،زهرا،تینا،سام،سپهر و آرش دلم برای تک تکشون تنگ شده بود

البته نسترن هم به جمعشون اضافه شده بود و سینا و جواد هم به دلایلی نیومده بودن

کلی گفتیم و خندیدیم

دلم برای تمام دلقک بازیاشون برای خندیدناشون و حتی نگاه های فارغ از غمشون تنگ شده بود

همه با دیدنم اضهار خوشحالی کردن که دوباره منو دیدن و از محمد گله کردن که  دیگه چرا منو پیششون نبرده بود

درسته کل شبو باهم بودیم و خندیدیم و انگار نه انگار که غمی داریم و انگار نه انگار که چند نفری تو جمع جا به جا شدن ولی دل من هنوز به یاد قدیما دنبال تیکه گم شده ای بود که حالا تو جمعشون نبود

سارا از قول اون یه حرفی رو زد و گفت که به محمد گفته که بهم بگه ولی درصورتی که محمد به خاطر آرامش من چیزی نگفته بود آرامشی که تظاهری بود

سارا رو به جون عزیز ترین کسش قسم دادم تا مطمعن بشم تو کدوم جهنم دره ای هست و حالا مطمعنم که محل اقامتشو مثل چیزای دیگه دروغ نگفته سارا حتی برای اینکه باور کنم عکسایی رو بهم نشون داد که فکر کنم  که برای کریسمس 2016 کنار برج ایفل با یه دختر دیگه ایستاده بودن و چندجای دیگه چند زاویه دیگه که چشمام ندیدنشون

چشمام لبالب از اشک بود و ...

برای بار چندم شکستم ...

ولی من یاد گرفتم که باز هم بگم عالیه ...

در کل چهارشنبه خوبی بود"

 

 چقدر این یکسال زود گذشت ! فکر می کنم سال تحصیلی 95-96 جز بدترین سال تحصیلی عمرم بود ! تا حدی که هر روز تو مطب یه دکتر نشسته بودم و شاهد چشمای منتظر پدرو مادری بودم که به خاطر من تو یه هفته یا شاید کمتر شکسته بودن !

خبر سالم بودن من و نداشتن هیچگونه موجود اضافی در هر یک از اندام های بدن من به خصوص مغز اونقدر اونا رو خوشحال کرده بود که پدرم سریع قربونی کرد ! نمی دونم باید شاکر باشم یا نه ولی به یاد عادت گذشته می نویسم و با دلی مالامال قاط زدنا میگم "خدایا شکرت "

پ.ن:خیلی سعی کردم کوتاه حرف بزنم ولی نشد !شرمند!

پ.ن2:داداشی دلم برای اون دوستی نابمون تنگ شده. کاش میشد بهت بگم تو این دل لعنتیم داره چه اتفاقات ناگواری می افته ! 

پ.ن3:ولادت سرورِ عزیزم امام حسین (ع) بهتون تبریک میگم :)

پ.ن4:ولادت باب الحوایج حضرت ابوالفضل و روز جانباز  مبارک :)

پ.ن5:ولادت امام سجاد(ع) هم پیشاپیش مبارک :)

مـــهــر بــانـــو
زندگیت پر خاطرات خوش
ممنون :)
همچینین بانو جان :)
علی اسفندیاری
روز نوشته هارو که نه ولی 
من دوران راهنمایی و دبیرستان تمام امتحاناتی که در طول سال تحصیلی میگرفتن برگه هاشو تو یه پوشه میزاشتم 
پایان سال تحصیلی بعد از امتحانات خرداد دونه دونه آتیش شون میزدم 
آی حال میداد 
تمام سختی های یک سال تحصیلی تخلیه میشد 
فکر خوبیه :)
زهرا باقری
هعییییییییییی
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
عزیزم:)))
دلم خاطره نگاری خواست منم
و خداروشکر که سالمی
فدای تو :)
هلما ...
هیییییییم....
در مورد آتیش زدن زیاد درکت نمیکنم چون من جز موارد معدودی در این حد مصمم به آتیش کشیدن نمیشم....
آخر خاطره پارسالت تمام لبخند قسمت اولش رو محو میکرد...
ایشالا همه لحظاتت به شادی...
ممنون :)
لحظاتت به شادی :)
نـــای دل
اعیاد مبارک...
مبارک :)
Dr.Rad
دانلود آهنگ و موزیک ویدیو جدید ، فیلم ، سریال ، رمان و کتاب
http://musicali.rzb.ir
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
کوچه ها هوای بارون دارن
پنجره پر شده از مرگ درخت
تو یه روزی یاد من میفتی
هم نفس با آخرین برگ درخت
کافه ها رو پی تو میگردم
صندلی به صندلی میز به میز
تو توو پاییز رسیدی
باید تو رو پس بگیرمت از پاییز
خش خشه برگا رو که میشنوم
فصل خوشبختیه من سر میرسه
جای خالیت منو آتیش میزنه
وقتی تقویم به آذر میرسه


کافه پاییز/جهانبخش

___________________________

برو دورِ دور
تا راهِ برگشتنو گم کنی
کوچه های بن بست
مسیرِ خاطرات مُردست
ببین که جمعه ــَست بینمون
کسی نموند جز آسمون
آسمون
بذار برات ببارمو
ببین چه فصلی دارمو
خاموش بکن ستارمو ...

#مهدی_یراحی
_________________________

اون که میگذره راحت
از هر چی بوده
من نبودم اون تویی !
که شکستم توی این
قاب شکسته
شد یه یکس یهویی ...

#بابک_جهانبخش

________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
______________________________

* یه نکته * کپی برداری حرام و پیگرد الهی دارد




نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan