✘ کاج برفی ✘

از تـبار ☂پایــیــز ☂ در دلــــ♥ِ زمستــان

خاطرات عید96

  • ۱۶:۲۵

طبق حرف هایی که در اتاق کنفرانس ردوبدل شد بنده فرد شگفتانه هستم !

چندشب پیش که با پسرخاله های گرامی و دخترخاله گل(شامل محمد ملقب به مَمَل،پرهام ملقب به پری،نیما{لقب نداره}و مارال ملقب به لوس به جز نیوشاجان و دست اندرکاران گرامی که شامل عضو کوچیک این خاندان محسوب میشن که در رده سنی بین 1 تا 10 سال هستن که 6 نفرن)!

پ.ن1:یعنی خدایی جمله ی طولانیِ عزیزم در پانکراسم گیرکرده عجیب !

خب داشتم میگفتم

پ.ن2: یعنی من با این دوتا عجوبه_ممل و پری_ حرف زدم و هیچ شیطنتی نکردم خیلی جای تعجب داره!به جان خودم!

قول میدم پارازیت نندازم .الان هم میگم چیشد خو

در اتاق کنفرانس یادی شد از خواننده های عزیز و موسیقی و در انتها بحث کشید به غذای مورد علاقه که بنده  جز شگفتانه های قرن!منصوب شدم چون  عاشق ترشی جاتم و هم عاشق تلخی جات(!) مثل نسکافه بدون شیر و شکر و یا شکلات تلخ هستم :) ولی عوضش از شیرینی و شکلات زیاد خوش نمیاد!

آخه شما بگین این کجاش جای تعجب داره!!!

پ.ن3:این سیزده روزی که گذشت یعنی لای کتابو باز نکردم که نکردم!خیر سرم هم تجربی هستم :/ چندشب پیش مهمون اومده بود خونمون گفت تجربی هستین دیگه؟گفتم بله گفت به به پس به زودی شمارو تو روپوش سفید پزشکی میبینیم . خودش برید دوخت تنم کرد :/

پ.ن4:انقدری که من تو این مهمونی های خانوادگی انواع و اقسام مانتو های رنگی و شونیز پوشیدم که محمد گفت آفتاب پرستو دیدی تو عین اونی !خو بچه یه مانتو بپوش دیگه چخبرته؟!

***

دهم عید بود فکر کنم که خاله ها شام اومدن خونه ما.بعد از صرف شام نوبت رسید به شستن ظرف ها قرار بر این شد که خاله "س" ظرف هارو بشوره منم آب بکشمشون.خاله تا خواست مایع برداره دید مایع نمیاد. هرکاری کردیم که از تو ظرف مایع بیاد نشد که نشد.بنابراین تصمیم بر این شد که یه قاشق بذاریم تو مایع ظرفشویی تا بتونیم استفاده کنیم. خاله هم هی هر دم به ساعت میگفت یاسمن یه قاشق غذاخوری مایع رد کن بیاد! ولی خدایی خیلی خنده دار شده بود !

+تو که نیستی پیشم هر چی میگم به هر کی میگم که با من بمونه میذاره میره از دله من
دیوونه میشم تویه خیابون تنها می مونه دستای سرد و عاشقه من

وقتی تو رو میبینمو پر میکشم تو دستای گرمت مثله قدیما بچه میشم
میخوام با تو باشم تو دنیا جایی ندارم به جز دله تو اینو میگم

 

manicure
I was extremely pleased to discover this great site.
I want to to thank you for your time due to this wonderful read!!
I definitely really liked every little bit of it and
I have you book-marked to check out new information in your blog.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
کوچه ها هوای بارون دارن
پنجره پر شده از مرگ درخت
تو یه روزی یاد من میفتی
هم نفس با آخرین برگ درخت
کافه ها رو پی تو میگردم
صندلی به صندلی میز به میز
تو توو پاییز رسیدی
باید تو رو پس بگیرمت از پاییز
خش خشه برگا رو که میشنوم
فصل خوشبختیه من سر میرسه
جای خالیت منو آتیش میزنه
وقتی تقویم به آذر میرسه


کافه پاییز/جهانبخش

___________________________

برو دورِ دور
تا راهِ برگشتنو گم کنی
کوچه های بن بست
مسیرِ خاطرات مُردست
ببین که جمعه ــَست بینمون
کسی نموند جز آسمون
آسمون
بذار برات ببارمو
ببین چه فصلی دارمو
خاموش بکن ستارمو ...

#مهدی_یراحی
_________________________

اون که میگذره راحت
از هر چی بوده
من نبودم اون تویی !
که شکستم توی این
قاب شکسته
شد یه یکس یهویی ...

#بابک_جهانبخش

________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
______________________________

* یه نکته * کپی برداری حرام و پیگرد الهی دارد




نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan