✘ کاج برفی ✘

از تـبار ☂پایــیــز ☂ در دلــــ♥ِ زمستــان

ادامه دارد ...

  • ۲۱:۰۰

_ داداشی میشه یکم تند تر بری ؟

دوباره به ساعت مچی اَش نگاهی انداخت  و گفت :

_ داداشی آروم تر برو

داداش کلافه تر از خواهرش سری تکون داد و نفسشو با صدا بیرون فرستاد

میثم_رسیدیم پیاده شو

_ داداش میترسم . من نمی خوام ... نمی خوام اونو ...

بقیه حرفشو با بغضِ تو گلوش قورت داد و بیخیال از ادامه دادن حرفش با سری افتاده وارد کافه شد

سر چرخوند و نگاهش قفل شد به چشمان پریشونِ مرد روبه روش

به سختی قدم از قدم برداشت و روی صندلی نشست و میثم هم در کنارش جای گرفت

میثم_سلام .

مرد روبه رو سری به معنای سلام جنبانید

میثم_بچه ها حرفاتو بزنید من بیرون تو ماشینم

و بدون هیچ حرفی اضافه آنهارا تنها گذاشت

_ امیر من باید بهت ... یه چیزیو بگم

امیر_  باشه . بگو ولی آروم باش آخه چکامه عزیزم این چه حرفیه که انقدر پریشونت کرده ؟

چکامه_امیر بهم نگو عزیزم من دیگه عزیزتو نیستم ما نمی تونیم به هم برسیم

دخترک یه ریز می گفتو می گفت و اشک از چشمانش خارج میشد اصلا هم متوجه حال امیرش نبود که شُک زده فقط به او منگریست

چکامه_ امیر ما هرگز مال هم نمیشیم امیر من دوستت دارم اما نمی خوام با من باشی و یه عمر حسرت پدر نشدن رو به دوش بکشی امیر پدرامون هم که کوتاه نمیان یکی از یکی غد تر ...

امیر _ بس کن چکامه بس کن خودت میفهمی چی میگی من میدونستم پدرامون کوتاه نمیان و با اون حال پا پیش گذاشتم من دوستت دارم دوست داشتنم هم ماله یکی دو روز نیست که بگی فراموشت می کنم تو حالا شدی بخشی از وجودم .چرت نگو

چکامه _ نمی دونی از اینکه اینا رو میشنوم چقدر خوشحالم ولی بیا واقع بین باشیم ما که نمی تونیم برخلاف نظر و خواسته ی خانواده هامون با هم باشیم می تونیم ؟ تازه شاید من هرگز نتونم بچه دار شم حاضری بدون بچه یه عمر زندگی کنی ؟

و دوباره گریه اش را از سر گرفت

امیر_ وای انقدر گریه نکن بسه بخدا داری دیوونم میکنی چرا نتونیم باهم باشیم آخه . ما میتونیم با هم باشیم مگر اینکه ... مگر اینکه تو نخوای . درسته بچه دوست دارم ولی اینا باعث نمیشن از عشق من نسبت به تو کم بشه اصلا از کجا مطمعنی که دیگه بچه دار نمیشی . چکامه داری چرت میگی داری اینارو میگی چون میخوای منو از سرت باز کنی آره؟

چکامه _ چرا چرت میگی آخه . من عاشقتم دیوونه ولی ببین شرایط منو ببین تو چه وضعیتی هستم چرا درک نمی کنی لعنتی. داغونم. بفهم. به خدا داغونم . دروغ هم نمیگم آزمایش دادم بفهم . تو الان داغی داری این حرفارو میزنی عشق و عاشقی که از یادت بره از حرفی که زدی پشیمون میشی

و سعی کرد صورتشو با دستانش بپوشاند

چکامه_به خدا این وسط من دارم داغون میشم . خیلی خسته ام

امیر_یادته گفته بودم تو ترانه ی زندگیم هستی ؟اگه بری زندگیم بی ترانه میشه بی معرفت باور کن منم تو یه مخمصه ی بدی قرار گرفتم .من میخوامت با تمام وجودم تمام وجودتو میخوام .اونم با رضایت کامل خودت .

چکامه_ رضایت من مهم نیست . الان مهم فقط رضایت خانواده هامون شرطه

امیر_ نمی خوام اجباری درکار باشه .هر جور که راحتی

و کلافه دستی به صورتش کشیدو "پوفی " کرد

چکامه_امیر

امیر_جانِ امیر؟

چکامه_چرا عشق انقدر دردناکه ؟

امیر_عشق  نیست اتفاقا خیلی هم قشنگه این ما آدما هستیم که سختش می کنیم

امیر_چکامه ، عزیزم ، درسته که الان کنار اومدم ولی حق نداری یه روزی به این فکر کنی که دوستت نداشتم . من کنارکشیدم فقط و فقط به خاطر خودت . فکر به خاطر اینکه خودت ازم خواستی . چکامه دیوونم کردی امروز من خودم امروز ...

حرفش را نصفه رها کرد ...

امیر_فقط قول بده که خوشبخت بشی

و به همین راحتی تمام دوست داشتن ها و باهم بودن ها به یکباره بی سرانجام رها شد. چکامه از کیف اَش کاغذی برداشت و روی میز گذاشت و گفت :

چکامه_تو این نامه حرف آخرمو نوشتم

و به سختی ادامه داد :

_بی من خوش باشی

"میروم رفتنم مصلحتی نیست بِدان مجبورم

 این همه حادثه کافیست بدان مجورم "

و بلند شد و دستانش را محکم به دور دسته ی کیف اَش گره زد و گفت :

چکامه_یادت نره نامه عو بخونی !

و سر به زیر پا تند کرد و باحالت دو از کافه بیرون رفت .

" به جای خالیت ماتم زده

نرو با رفتنت عذابم نده "

بی توجه به هر چیزی که تقدیر برایش رقم زده به همه چیز پشت پا زد و رفت

سوار ماشین که شد دوباره گریه اش را از سر گرفت و های های گریه کرد.

میثم_عزیزم یه لحظه صبر کن الان میام

مدت زمان نسبتا کوتاهی نگذشت که آبمیوه به دست سوار ماشین شد

میثم_بیا بخور برات گرفتم

چکامه سری به معنای منفی تکان داد و گفت

_نمی خورم میثم حرکت کن برو از اینجا دور شو

صداش به اوج رسید و داد زد :

_دِ برو دیگه

میثم _ باشه داد نزن

نیم ساعتی در خیابان ها چرخی زدند که سرانجام میثم سوکت ماشین را شکست:

_چی گفتی بهش؟

چکامه_از خودش بپرس مثلا باهم دوستین

میثم_باشه گلم عصبی نشو

چکامه_میثم

میثم _جانم ؟

صدای هق هق در فضای ماشین طنین عجیبی می انداخت . میثم گوشه ای پارک کرد و بی صدا خواهرک را در آغوش کشید... او هم می دانست که خواهرک مجبور شده ...

شاید کسی در آن هیاهوی پایانی رابطه ی این دو ، نفهمید که این پایان رابطه ی این دو نیست ... زندگی هنوز ادامه دارد ...

امیر هنوز زندگی میکند ...

چکامه هم هنوز زندگی می کند ...

زندگی هم ادامه دارد ...

ادامه دارد ...

پ.ن:نوشتن این متن حال و احوالمو بد کرد!نمی دونم میدونی یا نه ولی من که با گوشت و استخونم درک کردم تجدید خاطره یعنی چی . بعضی جاها مینویسن اونقدری که من شکست عشقی خورده دیدم اونایی که ول کردنو رفتنو ندیدیم میخواستم بگم من یکی از همونایی هستم که ول کردمو رفتم!

پ.ن2:به مناسبت سالگرد آشناییمون با اون زنگ و پیام :)

پ.ن3:چطوری بدون ترانه زندگیت سه سال دووم آوردی ؟!

پ.ن4:شاید ادامه متن و نوشتم براتون !

 

 

ramin pazoki
مرور خاطرات گاهی خوبن گاهی درد ناک ولی با تموم درداشم گاهی اوقات قشنگه
:)
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
خدا، نگهدار دلامون باشه!
آمین :)
هلما ...
هیییییییییم.....
چه شرایط ظالمی.
:)
زهرا باقری
گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ اشکم در اومد منم حالم خوش نیس
:(
motahareh asghari
وای اره همین طوره

لایک
ممنون از حضورت :)
علی(shoara.blog.ir)
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
از این جور قطع کردن های ادامه دار حالم بهم میخوره.
ادامه نده بزار همینجور مقدس بمونه و حالمو بهم نزنه.
اینجاهاشو میگم:

پ.ن2:به مناسبت سالگرد آشناییمون با اون زنگ و پیام :)

پ.ن3:چطوری بدون ترانه زندگیت سه سال دووم آوردی ؟!

پ.ن4:شاید ادامه متن و نوشتم براتون !

وگرنه بقیش خوب بود چه به هم می رسیدن چه نمی رسیدن.

----------------------------------------------------------

**** **** **** **** **** **** **** **** **** **** ****
*********************************************************************

***** *** **** ** **** **** ** *** ******* *** **** ****

*********************************************
:)
نرگس جهانبخشی
مرور این خاطرات زیاد هم خوب نیس
ممنون از حضورت :)
gɨsσσ_ ოɨო
:(
علی
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
**** **** **** *** **** ** ***** ****** ** **** *** ****
******** ****** ******* **** ** *** **** * *** **** ******

**********************************************************

**** **** **** **** **** **** **** **** **** **** ****
*********************************************************************

** *** **** ** **** **** ** *** ***** ** *** **** ****

*********************************************
سام نجفی نیا
عالی
:)
علی
سلام وبلاگ به این خوبی ندیدم
موفق باشی

نظر لطفتونِ  :)
ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
کوچه ها هوای بارون دارن
پنجره پر شده از مرگ درخت
تو یه روزی یاد من میفتی
هم نفس با آخرین برگ درخت
کافه ها رو پی تو میگردم
صندلی به صندلی میز به میز
تو توو پاییز رسیدی
باید تو رو پس بگیرمت از پاییز
خش خشه برگا رو که میشنوم
فصل خوشبختیه من سر میرسه
جای خالیت منو آتیش میزنه
وقتی تقویم به آذر میرسه


کافه پاییز/جهانبخش

___________________________

برو دورِ دور
تا راهِ برگشتنو گم کنی
کوچه های بن بست
مسیرِ خاطرات مُردست
ببین که جمعه ــَست بینمون
کسی نموند جز آسمون
آسمون
بذار برات ببارمو
ببین چه فصلی دارمو
خاموش بکن ستارمو ...

#مهدی_یراحی
_________________________

اون که میگذره راحت
از هر چی بوده
من نبودم اون تویی !
که شکستم توی این
قاب شکسته
شد یه یکس یهویی ...

#بابک_جهانبخش

________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
______________________________

* یه نکته * کپی برداری حرام و پیگرد الهی دارد




نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan