✘ کاج برفی ✘

از تـبار ☂پایــیــز ☂ در دلــــ♥ِ زمستــان

گیردادن مامانا

  • ۱۳:۵۸

 دقت کردین دارین درس میخونین مامانه بهتون سر نمیزنه ...

ولی وقتی یه لحظه گوشی دستتون بگیرین مامانه میاد ببینه دارین چیکار میکنین ...

اونوقته که به شما گیر بده و بگه همش دستت این ماسماسکه مگه درس نداری تو ؟؟؟ خسته نشدی همش این دستته ؟؟؟

پ.ن:میلاد علی اکبر و روز جوان مبارک :)

 

آشفتگی یعنی ...

  • ۱۶:۱۱

 

 

آشفتگی یعنی ...

خودت هم ندانی چی مرگت شده است ...  

آشفتگی یعنی ...

قدر روزهای نبودنش برایش بنویسی و بعد با دیوانگی تمام آن ها را مچاله شده روانه ی سطل زباله کنار میز تحریرت کنی ...

آشفتگی یعنی ...

لرزش صدایت ...

آشفتگی یعنی ...

تار دیدن هایت ...

آشفتگی یعنی ...

بغض های بی دلیلت ...

آشفتگی یعنی ...

شاید دلتنگی ...

+بغض دارم ولی گریه ام در نمیاد ... کلافه ام ... نمی دونم چمه ... نمی دونم چرا و از چی ولی می ترسم ... و از اون دلشوره های عجیب غریبام سراغم اومده و ...

+ دو سه شبه ... کنار پنجره ...دیگه خوابم نمی بره ... تو ی دلم یه عالم حرف که ... تو ی دلم بمونه بهتره ... من حالم خوش نیست ... یکی تو قلبمه ... که نمی شه وا بسته ... (یکی تو قلبمه-پازل بند)

خخخحخخخخخخددددددددددددااااااااااااااااااااا 

رقص آخر

  • ۱۳:۵۵

رقص آخر

نویسنده : ماریا تبریزپور

باد مثل یک پسر جوان و هوس‌باز و شیطان، با لباس‌های قشنگ، بر و روی زیبا، و موهای شانه‌کرده، دور و بر برگ‌ها می‌چرخد. برگ‌های نوجوانی که هنوز توی بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است، برگ‌هایی که هنوز معنی سرما و سختی و در به دری را نکشیده‌اند. باد بعد از عشوه و طنازی‌های زیاد می‌رود سراغ یک برگ، یک برگ پر از ناز و کرشمه که با دست پیش می‌کشد و با پا پس می‌زند. باد از آن‌جایی که قلق کار برگ‌ها را بلد است، باز می‌رود سراغ برگ، و باب صحبت و آشنایی را باز می‌کند. می‌پرسد: «چقدر رنگ موهاتون قشنگه؟ رنگ کردین یا طبیعیه؟»

 

  • ۱۶۶

گاهی وقتا

  • ۱۳:۴۸

گاهی وقتا حس دلتنگی میاد سراغت ...

هیچ کاری برای آروم کردن خودت سراغ نداری جز نگاه کردن به آلبوم عکساش و ... 

یادآور شدن خاطراتت با اون ... 

و یا نگاه کردن و با تمام وجود لمس کردن یادگاری هایی که از اون داری ...

 ولی اون ها هم نمی تونن آرومت کنن ... 

بلکه فقط درداتو بیشتر میکنن و ... 

باعث می شن تا بارون چشمات صورتت رو نوازش کنه ... و چه نوازش تلخی ...

پی نوشت :24/7/94 ساعت دو بامداد ...

-

 

 

دومین سال بی تو بودن

  • ۲۱:۰۰

بی تو

همه چیز از امشب شروع می شود

درست راس ساعت نه و آن پیام

از طرف آشنایی غریب

زندگی را تغییر می دهد

مسیر زندگی تغییر می کند

با جواب دادن به آن پیام

و شروع یک کلکل ساده و بچگانه

می شود آغاز راهی که

تو را کما بیش به بیراهه می کشاند

راهی که انتهایش حال،الآن من است

پ.ن:ورود آن قریبه  را دوست داشتم

پ.ن.تر:امسال سومین سال از آشنایی مان می گذرد و دومین سالیست که بی تو هستم

پ.ن.ترین:دومین سال نیز بی تو گذشت :|

پ.ن.ترترین:تولد امام حسین (ع) را تبریک می گویم... تولدت مبارک ای سرورم J

 

 

 

فال حافظ

  • ۱۳:۳۷

فال حافظ گرفتم

هر دو تا خوب اومد

سردرگم بودم تا اینکه

دوستم برام تفسیرشون کرد

بعد از تفسیر

یکی به مزاجم خوش اومد

و

یکی دیگه نه

یکی رو از ته قلبم دوست داشتمو

یکی دیگه رو نه

ولی

یکیو از روی شهرت و هوا و هوس انتخاب کردم

و اون یکی رو بخاطر ترس از سرخوردگی کنار گذاشتم

و مطمئنم که به یه جایی میرسم

که

این ترس روزی خفتم می کنه  

یاد گرفته ام ...

  • ۱۲:۲۱

آری ... یادگرفته ام هرگز خودم نباشم ...

یادگرفته ام ...

چهره ام بی روح و احساس باشد ...

خالی از حسی ...

یاد گرفته ام ...

تمام احساساتم را زیر خروار ها خاک ، در میان بیابانی بی آب و علف همچون کویر لوت خاک کنم تا ...

کسی هرگز نتواند آن را پیدا کند ...

خیالم راحت است ...

بابت پیدا نکردن احساساتم ...

حتی من ...

اگر به دنباش بروم نیز نخواهم پیدا کرد و فقط تلاشی بیهوده انجام خواهم داد ...

پس تو نیز هرگز به دنبال احساسات من نباش ...

شاهرگ زندگی ...

  • ۱۰:۲۸

گاهی وقتا از یه چیزایی خسته ای ... 

نا امیدی ... 

اونوقتا هم خدا رو نمی بینی ... 

تا کمکت کنه ... تا دستاتو بگیره ... 

اونوقته که از همچی دل زده ای ... حتی از خودت ... 

اون زمان حتی از تمام وابستگی های زندگی هم دست میکشی ... چه لحظه دردناکی ... 

و باز اون لحظه دلت می خواد روی شاهرگ دستت علامت قیچی می بود ... 

تا هر وقت کم آوردی اونوبرش بدی و به این زندگی خاتمه بدی ... 

البته باز در صورتی که جرئتی داشته باشی !

  • ۳۴۲

چشم ...

  • ۱۲:۱۵

می گویند گریه چشم را ضد عفونی می کند ...

خوب است دیگر ...

چشم های من همانند یعغوب برای عمری در امان هستند ...

 

با تو ...

  • ۱۲:۰۷


میدونی ؟؟؟

راستشو بخوای گاهی از خودم بدم میاد !

گاهی وقتا احساس می کنم تنهای تنهام !

هیچکی دور و برم نیست ... 

هیچ پناهی ندارم ...

خیلی سخته ...

میدونی ؟؟؟

من و تنهایی و شب های سیاه ...!

همراه من ...

من همیشه از حضور تو گرمم ...

با تو تلخی و تنهایی و تاریکی معنایی نداره ...

باتو ...

 ????you know

!!!l sometimes hate my self

...Sometims l feel l'm all alone ! with no body around

…???That l have no refuge god it’s hard ! You know 

!!!Me,solitude’n dark dark nighta 

!!!With you , bitterness,solitude and darkness are meaning gless

… With you

پ.ن1:لطفا این متن و کپی نکنید ... 

پ.ن2:این مطلب نوشته شده در 15آبان94 در وب  در بند اما آزاد  (وب خودمه)

 

۱ ۲
کوچه ها هوای بارون دارن
پنجره پر شده از مرگ درخت
تو یه روزی یاد من میفتی
هم نفس با آخرین برگ درخت
کافه ها رو پی تو میگردم
صندلی به صندلی میز به میز
تو توو پاییز رسیدی
باید تو رو پس بگیرمت از پاییز
خش خشه برگا رو که میشنوم
فصل خوشبختیه من سر میرسه
جای خالیت منو آتیش میزنه
وقتی تقویم به آذر میرسه


کافه پاییز/جهانبخش

___________________________

برو دورِ دور
تا راهِ برگشتنو گم کنی
کوچه های بن بست
مسیرِ خاطرات مُردست
ببین که جمعه ــَست بینمون
کسی نموند جز آسمون
آسمون
بذار برات ببارمو
ببین چه فصلی دارمو
خاموش بکن ستارمو ...

#مهدی_یراحی
_________________________

اون که میگذره راحت
از هر چی بوده
من نبودم اون تویی !
که شکستم توی این
قاب شکسته
شد یه یکس یهویی ...

#بابک_جهانبخش

________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
______________________________

* یه نکته * کپی برداری حرام و پیگرد الهی دارد




نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan