✘ کاج برفی ✘

از تـبار ☂پایــیــز ☂ در دلــــ♥ِ زمستــان

چقدر ساده ...

  • ۱۱:۳۲

 

چقدر ساده شده تموم کردنا

و چقدر ساده شده رفتنا

کاش هیچکس پایی برای رفتن نداشت

تا همه آرامش داشتیم ...

پ.ن:فکر کنم این آخرین پستم تو سال 95 باشه !

پ.ن2: نمی دونم امسال چطوری به تو گذشته ولی امیدوارم سال بعدی از همون اول شیپور خوشبختی رو برات بزنه :)

پ.ن3:اگر نظری یا انتقادی دارین در خدمتم :)

 

سازت را با بهار کوک کن ... !

  • ۱۰:۱۷

بهار نزدیک است!

عزیزم کمی سرت را بچرخان

بهار آنقدر نزدیک است که

 50 درجه هم کافیست!

میدانم نمیتوانی باور کنی

ولی این یک حقیقت است

چشمانت را ببند

و بگذار

هوای بهاری کمی مشامت را تازه کند

یا اصلا

در یکی از همین صبح ها

 زودِ زود بیدار شو و کمی با شبنم بهاری، زمانت را سپری کن

و عطرِ گل سنبل را با لذت بو کن!

تا آرامش را مهمان وجودت کنی!

برای این آرامش فقط به ساز دلت نیاز داری و بس !

پس همین چندین روز آخر سال را بیخیال غضه هایت شو !

عزیزکم یادت نرود بهار همیشه در کنار توست

ولی

تو فراموش کاری!

ای فراموشکارِ من

مبادا حس بهاری ات را از یاد ببری :)

#سازت_را_با_بهار_کوک_کن

#رادیو_بلاگی_ها

 

 

دلتنگم!

  • ۲۰:۳۵

امروز یهو به طور عجیبی دلتنگیِ عظیمی بهم هجوم آورد

دلتنگ هر آنچه که داشتم و حالا ندارم شدم

نمی دونم شاید دیروز زمانی که دوستم گفت دلم برای دوست های دوره راهنمایی م تنگ شده منم سَرم از تو برفا دَر اومد

یا شاید هم برف های دورو برم آب شدن!

نمی دونم به هر حال دیروز تمام سعی ام رو کردم که به گذشته و آدماش فکر نکنم

ولی دیشب کابوس عجیبی دیدم

تمام امروز فکرم درگیره اون خوابِ ولی ...

نمی خوام باور کنم که از خودمو تمام آدمای اطرافم دارم فرار می کنم

بی نهایت دلتنگی بهم فشار آورده

خستگی وصف ناشدنی دارم که حس می کنم حتی اگه یه عمر هم استراحت کنم ، باز این خستگی از تنم خارج نمیشه !

کاش قبل از رفتنم میگفتم که چقدر دوستش دارم ... 

پ.ن:راستی سه ستاره میبینین ؟ :)

شهیدانِ گمنام

  • ۱۱:۳۲

وقتی سَر دَر دبیرستانِت نوشته باشه "شاهد" باید منتظر تمام اتفاقات یهویی باشی مثل امروز ...

امروز دو شهید گمنام آوردن مدرسه ...

می دونین چند ساله بودن ؟

17 و 21 ساله بودن ...

دلم براشون بدجور رفت

قرار شد یکیشونو ببرن دانشگاه فرهنگیان بخش خواهران و یکی دیگه رو بخش برادران دفن کنن

حسم یهو بهم گفت باهاشون عهد ببند ...

نمی دونم چرا ولی دلم گفت اسم یکیشونو امیرحسین بزار

اسم شهید 17 ساله رو گذاشتم امیرحسین

قسمش دادم کمکم کنه تا آرزوی مادرو پدرمو برآورده کنم در عوض اسم پسرمو بزارم امیرحسین

نمیدونم به حسِ درون اعتقاد داری یا نه

ولی حسِ من هیچوقت اشتباه نمیکنه و مطمئنم این بارهم اشتباه نمی کنه حس می کنم...

حس می کنم که اسم یکیشون امیرحسین بود

باور کن !

اصلا حالم خوب نیست

نمی دونم چی نوشتم یا اصلا درست نوشتم یا نه 8/اسفند/95

برای دیدن عکس 1 کلیک کن

برای دیدن عکس 2 کلیک کن

برای دیدن عکس 3 کلیک کن

 

باعلی تاعلی یاعلی ... 

 

لایه جدید...
لایه جدید...

بهانه

  • ۱۸:۴۴

دلتنگ که باشی فقط دنبال بهانه میگردی که گریه کنی

میخوای مثل بچه ها بهونه بگیری و دلنازک بشی

سرتو بالا می بری و بادیدن هوای آفتابی به یاد هوای بارونی و گرفته ی اون روزا اشکات روی گونه ات روونه میشه تا زیر آفتاب برق بزنه !

یا شاید هم وقتی که سرتو پایین می بری با دیدن چاله ی پر آبِ روبه روت به یاد بازی هاتون زیر بارون، اشکات راه باز می کنن و با اشکای ابرا یکی مشن !

تهش هم تو دلت میگی منم سرنوشتم این بود...چه میشه کرد !

پ.ن:هفته هاتون به شادی :)



کوچه ها هوای بارون دارن
پنجره پر شده از مرگ درخت
تو یه روزی یاد من میفتی
هم نفس با آخرین برگ درخت
کافه ها رو پی تو میگردم
صندلی به صندلی میز به میز
تو توو پاییز رسیدی
باید تو رو پس بگیرمت از پاییز
خش خشه برگا رو که میشنوم
فصل خوشبختیه من سر میرسه
جای خالیت منو آتیش میزنه
وقتی تقویم به آذر میرسه


کافه پاییز/جهانبخش

___________________________

برو دورِ دور
تا راهِ برگشتنو گم کنی
کوچه های بن بست
مسیرِ خاطرات مُردست
ببین که جمعه ــَست بینمون
کسی نموند جز آسمون
آسمون
بذار برات ببارمو
ببین چه فصلی دارمو
خاموش بکن ستارمو ...

#مهدی_یراحی
_________________________

اون که میگذره راحت
از هر چی بوده
من نبودم اون تویی !
که شکستم توی این
قاب شکسته
شد یه یکس یهویی ...

#بابک_جهانبخش

________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
______________________________

* یه نکته * کپی برداری حرام و پیگرد الهی دارد




نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan